همه چیز اما هیچ چیز






جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

عشق نايب قهرمان شد

 

گم شدم در آدميتی که ارزشش آخرين مدل بنز و بهترين خانه ويلايی کنار ساحل مديترانه و هنجارش خوردن نمک و نمکدان شکستن است.
گذشت ٬ قديمی شده است... حساب بانکی پر پول و دسته چک پنجاه برگی حرف اول را ميزنند.
متن تصنيف پر است از مردان اول جهان... تنهايی ندارد که من تنها تر باشم...
کمال مطلق سياست شده است... رفاقت با حماقت برابری ميکند.
خدا هم جای بهتری برای سکونت پيدا کرده... ابليس حق را به قيمت بالاتری رهن کامل کرده است.
زندگی معنای همه چيز شده است غير از زنده بودن.
عشق نايب قهرمان شده است در اين فصل... نفرت در صدر جدول...

٢:٥٧ ‎ب.ظ || بابک

پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

بوی باران

 

الماس می چکد از آسمان ،باران غوقا مي کند
فصل پاییز به سر آمده و زمستان رخ می نماید
سرما دريغ نميکند
لباس می پوشم شال و کلاه نمي کنم
باران از فرق سر تا عمق جانم را معطر ميکند
چه لطيف ميگريد اين دل بزرگ آسمان
و گهگاهی هواری به اندازه عظمت خويش
سرد است سرد
گرما هست اما سرما به دل رخنه کرده
آشنايی از دور چتر به دست می آيد
پشت چترش پناهم مي دهد تا منزل
از پشت شيشه ی پنجره می نگرم
دلم برای بوی باران تنگ می شود
ای دريغ ،اين همه لطف خدا می بارد بر سر اين شهر و ما در کوره هامان آجر می پذيم تا سقفی کنيم و از پشت پنجره حسرت بوی باران بخوريم

٦:۱۳ ‎ب.ظ || بابک

دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

نيايش

 

زمزمه ميکنم
گريه اما نه دگر
فرياد ميزنم
خنده اما نه دگر

قدم بر ميدارم در راهت
و در اين راه دراز اميدوارم

بر نگاهت
بر حضورت

چه شود گر تو شوی همراهم ، همرازم
چه شدست گاهی که شدی اميدم

امشب از راه دراز می آيی، ميدانم
امشب از هر چه بديست بيزارم
امشب عاشق شده ام، بيدارم
صبح اما نه دگر ، میخوابم
باشد که شوی رویایم، در خوابم

۱:٢۳ ‎ب.ظ || بابک

جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

ده دريا در ده در

 

به اولين در ميرسم... با شتاب بازش ميکنم...
همجا سياه است... لعنت
در دوم... دری پوسيده... همه چیزش فرسوده... حتی نور خورشيد که از شکافهايش بيرون مي ريزد.
اندکی مکث می کنم...
در سوم... صدايی از داخل می آيد گوش ميکنم...
گريه نوزادی که تازه به دنيا آمده... ( ماشاالله چه فرشته ای... پسره ؟! )
در چهارم... چهار چوب ندارد.
در پنجم... صدايی از داخل می آيد گوش ميکنم...
گريه ای مردانه... صدای خانمی که در غم عزیزی از دست رفته، فریاد... نه، هوار می زند...
در ششم... آهسته می گشایم...
همه چیز سفید است سفید... بوی گل مريم... فرشته های کوچک را در اطرفم احساس ميکنم... صدای زمزمه عشق می آید...
در هفتم اما... دری رویایی
بوی خدا می آيد... همه چیز بوی امید می دهد.
داخل مي شوم... دختر بچه ای روبروی پنجره ای بزرگ دست هايش را رو به آسمان بلند کرده و می خواند : دوستت دارم خدا
در هشتم... راهی بی انتها می بينم...
مردی از کنار راه ، می رود... کوله بار زندگی به دوش ميکشد...
نهمين در باز است... جلوتر می روم...
بوی تعفن می آيد... سيبها گنديده... آب سکون دارد... مرداب است.
دهمين در سرخ رنگ است... رنگ خون...
گل رز پا در آب می شويد... قاب عکسی بر ديوار...
چهار پايه ای برای انتظار... می نشينم...
به عکس خيره می نگرم.
چهار پايه ی روبرو برای او

۱٢:۳٥ ‎ب.ظ || بابک

چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

هيچ می دانی ؟

 

*فکر می کنم عاشق شده ای* ؟؟؟؟!!!!!!
همه ميگويند دیریست.
عشق را ميشناسی ؟
او را ديده ای ؟
خدا را میشناسی آیا ؟
پس چطور عاشق نشدی بر وصالش ؟
نگاهی بر چشمانش کردی آيا ؟
گوش جانی به صدای دعوتش سپردی آيا ؟
چطور مشتاقی بر جمالش ؟
فقط جسمش ؟
مگر پاکی روحش را ندیدی ؟
پس چطور آلوده خواهی کمالش ؟
اين همه مهر و صفا از اوست !!!
تو همه غرق گناهی !!!
هيچ می دانی ؟
پس چه ميدانی از کمان ابروانش ؟
تو چه مي دانی از تار مژگانش ؟
ميچکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گرچه در عشوه گری هر مژه اش قتاليست
هيچ می دانی ؟
من همه غرق اميدم به حضورش
ورنه من که باشم برای عشقش ؟
هيچ می دانی ؟
من همان عاشقم گر تو پنداری
من همان انسانم گر تو پنداری
انسان را عاشق مي دانی ؟
من عاشق شده ام !!!
هيچ می دانی ؟

۱٢:٤٩ ‎ب.ظ || بابک

یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

نيايش

 
 
 
خدایا خدایا...
دستهایم به دامانت...
آری رهاییم بخش از این قفس سرد
بگذار در هوایت نفسی تازه کنم
آزادم آفریدی، پس آزادی را تو ز من نستان
بگذار تا در راه وصالت جان را ارزان کنم
من از این راه دراز تا تو بیزارم
بگذار از تو آغاز کنم
مگر نه آنکه از تو هستم
و به سویت می آیم
بگذار راه را کوتاه کنم
آنچنان غرق امیدم به حضورت
که دگر نتوانم کتمان کنم
آن همه لطف و صفا را چه بگویم
این همه جاه و خطا را چه بنامم ؟
تو خودت میدانی، من چطور عنوان کنم ؟
بگذار سخن را به کلامی ختم کنم
بگذار از تو آغاز کنم.

٢:٤٦ ‎ق.ظ || بابک

جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

اعدام

 

 

 
صدای پای زندانبان را می شنوم... به سمت من می آید.
کلید در قفل می چرخد.در ناله ای تکراری سر میدهد.
صدای بسته شدن در سکوت سنگین زندان را در هم می شکند.
بند هفتصد و سی از رفتن باز می ماند.
سنگینی نگاهش را در می یابم سر بالا میبرم.
با کلامی محزون می خواند : همراهم بیا...
از راهروها میگذریم نور بیشتر و بیشتر چشمهایم را می آزارد.
زندانیان خیره به من مینگرند.
هر کدام به پا می خیزند و وداع می گویند.
در اتاقی به انتظار می مانم.
مردی با چشم بند به سویم می آید.
صدایی از پشت می گوید : آخرین در خواستت...
می گویم...
لیوانی از آب خنک می نوشم.
چشمهایم را می بندند.
دستهایم را هم.
طنین بسته شدن در مثل بسته شدن در های دنیا در گوشم می پیچد.
صدای صوت مانند گاز که در لوله ها می پیچد... این صدای قطار مرگ است که امشب من به آن می پیوندم.
تنفس سخت می شود... سخت و سخت تر...

٩:٠٩ ‎ق.ظ || بابک

دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

باغ سکوت

 

 

 

زندگی باغ سکوتیست
که در هر قدمش عطر خداوند جاریست
زندگی عشق به فرداهاست
زندگی راه درازی بیش نیست
که در آن ره عاشق ز همه رهها جداست
زندگی نام حضوریست مبهم
زندگی عشق سپیدیست به راه
زندگی آزمونگاهیست گذرا
زندگی پرتگاهیست بی وفا
زندگی باغ سکوتیست
که در آن گل بی عیب خداست
زندگی در پس این عصر گران هنریست زیبا

٢:٤٤ ‎ق.ظ || بابک